سلام
اول از همه عذر خواهی میکنم از دوست عزیزم
نوشی
چون نتونستم براش کاری انجام بدم و فقط و فقط براش دعا می کنم که خدا مشکلش رو حل کنه.
در ضمن اینم بگم که اگه مشکلات با دعوا و کتک کاری حل میشه ما رو خبر کن تا عکسش رو برات پاره کنیم((این رو از باب شوخی گفتم که فقط یه خرده اعصابت آروم بشه))
*******************
آقا دیروز یه بنده خدایی به ما گفت یه خاطره از تابستون برامون بگو . ما رو میگی یاد گذشته ها افتادیم توپول!!!براش از دو سه سال پیش((همین پارسال برای جذب مخاطب سال رو بردم بالا تا طرف حال کنه!!)) گفتم آقا داستان از این قرار بود که بچه های محل یه تیم درست کرده بودند و اسامی تیم رو هم داده بودند به ورزشگاه محل((ورزشگاه شهدای طرشت ولی من بچه طرشت نیستم خودتون رو به من نچسبونید !!! من بچه ناف آریاشهرم!!))اسم من رو هم بدون هماهنگی داده بودند!! قرار بود از طرف شهرداری به هرتیم یه لباس مخصوص بدن((دستشون درد نکنه چون انقدر لباساش بزرگ بود که من،که هیکلم بلا نسبت خرس گنده بود به من گشاد بود و البته الان تو این دوساله زنگ های ورزش اون رو می پوشم ))آقا ما رفتیم لباس هارو بگیریم گفتن سرپرست تیم رو بیارید امضا بده بعد می تونید لباسها رو ببرید !!! ما که تیممون بی در و پیکر بود اصلا نمی دونستیم سرپرست تیم کی هست((البته هنوز هم نمی دونم چی کارست؟))آقا چشمتون روز بد نبینه راه افتادیم تو خیابون جلوی اینو بگیر اونو بگیر تا یکی رو پیدا کردیم بیاد برای ما امضاء بزنه((خدا خیرش بده ))هیچی لباس هارو گرفتیم و برای اولین مسابقه آماده شدیم . اولین بازی با یه تیم گردن کلفت بود که اونا در مقابل من با خصوصیاتی که قبلا براتون گفتم غولی بودند!!! آقا رفتیم تیم رو جمع کردیم برای مسابقه لباس هامون رو که عوض کردیم یه یارویی اومد پیش ما و گفت آقا بگید سرپرست تیم بیاد اینجا رو امضاء کنه!!!اه آقا مارو میگی همه مونده بودن دهان تا اینجا باز((منظور خیلی غیر منتظره بوده))من گفتم سرپرست حالش بد بود نتونست بیاد حالا خیلی مهمه که بگم بیاد گفت آره ((تکرار حالت قبلی))حالا ما سرپرست از کجا می آوردیم 10دقیقه بیشتر به بازی ما نمونده بود راه افتادیم دوباره تو خیابون و دنبال سرپرست می گشتیم!!!بعد دیدم اون طرفی که دنبال امضاءسرپرست بود اومد فرم ها رو داد به نگهبان و به من گفت هر موقع سرپرستتون اومد بگو بیاد اینجا و فرم ها رو پر کنه!!! آقا مارو میگی انگار بهم تی تاپ دادن((حتما ماجرای به خر تی تیاپ دادن رو شنیدید که استعاره از خوشحالی پیش از حده))حالا چرا خوشحال بودم چون با این نگهبون رفیق بودم و سریع رفتم پیشش و ازش فرم رو گرفتم حالا بماند چه جوری!!!امضاء کردم ولی با اسم خودم محمودیان رفتم پیش طرف و بهش گفتم سرپرستمون اومد و امضاء کرد و رفت چون حالش خیلی بد بود !!! یا رو پرسید اسم سرپرستتون چیه گفتم سجاد محمودیان((اسم خودم!!)) گفت چه قدر آدم بی خیالیه این آقای محمودیان و سروع کرد به فحش دادن آقا ما هم شروع کردیم به حمایت طرف و خودم هم به خودم فحش می دادم!!!یارو گفت برید بازی کنید . ما هم سه سوت تو زمین بودیم!!!چون برای تماشای بازی بچه محل ها هم اومده بودند هی داد می زدن سجاد چپول ....تازه بعضی هاشون هم اسم کوچیکم رو نمی دونستن می گفتن محمودیان شاسکول....بعد بازی طرف اومد پیش من و گفت سجاد محمودیان کیه؟گفتم نمیدونم!!! گفت اسمش خیلی برای من آشناست الان هم که هی بچه ها صداش می کردن من رو تو فکر برده بودن ببینم طرف رو کجا دیدم!!!!آقا بعد از بازی که با نتیجه 9بر 0به سود حریف تموم شد ما داشتیم از خنده میمردیم چون انقدر طرف شاس می زد((یعنی آره....))راستی یادم رفت چون ما باختیم((شرمنده دست خودمون نبود))از گردونه مسابقات حذف شدیم!!!
   

  
نویسنده : جاهل دانا ; ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٤

 

الهی سوز عشقم بیشتر که              
                                    دل ریشم زدردش ریشتر که
از این غم گردمی فارغ نشینم
                                     بجانم صد هزاران نیشتر که

                        «شاهکار بابا طاهر»


حال کردید!!! فکر کردید فقط خودتون دنبال شعر و این حرف ها هستید !!! بگید بینم کی تا حالا این دو بیتی رو شنیده بود؟

  
نویسنده : جاهل دانا ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٤

 

سلام .. امروز می خوام یه خرده خودمونی حرف بزنم!!!!
آقا مگه ایام فاطمیه نیست(نمی دونم) پس چرا انقدر ماشین عروس تو خیابونها می چرخه؟
خداییش من آدم حزب اللهی نیستم ولی دیگه تو ایام فاطمیه عروسی نمیکنم!!!!!!!!!
به نظر شما آیا اینها تو زندگیشون خوشبخت می شن؟؟؟؟
من که فکر نمی کنم!!!!

  
نویسنده : جاهل دانا ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٤