امضا کنيد...

  
نویسنده : جاهل دانا ; ساعت ٥:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ امرداد ،۱۳۸٢

 

به نام او که جان را فکرت اموخت

سلام

« اقا همیشه به سفر »

سلام بر شما دوستان و سروران گرامی ....

ابتدا در مورد قالب : چون دیدم ایام فاطمیه تموم شده وبلاگ رو از حالت عزا در بیارم ...

بعدا : متنی که در زیر می بینید به جان خودم عین واقعیت بوده و ببینید که چه بر سر من اورده اند...

بخوانید و در باره ان نظر بدهید:

 

چند وقتی که نبودم بنا به اجازه قبلی از شما دوستان رفته بودم تفرش خونه ایشون البته اون روزی که ما رفتیم ایشون از اونجا اومدن تهران !!! من بودم و ایشون اقا راه افتادیم عنرعنر با اتوبوس ترمینال غرب ساعت 2 توی اون گرما از سختی راه براتون نمی گم همینو فقط بدونید که گردنه تفرش جاذبه توریستی دارد !!!! یعنی اینکه از بس سربالایی  داره که تو جهان معروف شده !!!! به جان ایشون ماکسیما با اون دبدبه وکبکبش تو این گردنه گیر می کند !!! حالا بگذریم داشتیم به دروازه تفرش نزدیک می شدیم که یه ایستگاه بازرسی به خاطر این شلوغ پولوغی ها اون جا ادمای تابلو را خفت می کنن !! ایشون که همسفر ما بود همونجا به دلیل تابلویی گرفتنش !!! اقا ما هم از خنده داشتیم می مردیم خلاصه اقا رو بردن پایین و اون طرف ایستگاه که کسی اون ها رو نبینه جیب میباشون را ریختن بیرون و اقا چون تو جیبشون تار عنکبوت بازی می کرد ولش کردن خلاصه این تازه اولش بود وقتی از اتوبوس پیاده شدیم اقا از فرط خسیسی می خواست منو تا دهاتشون پیاده ببره !!!! اما من از اونجا که خیلی ادم با کلاس و دست و دلبازی هستم سریعا یه اژانس گفتم و تابلو خان را با خودم بردم !!! حالا که رسیدیم دهاتشون اقا ما داشتیم از خستگی می مردیم !!! گفتیم الان یه شام توپ می خوریم اما اقا دلتون روز بد نبینه نه اون روز بلکه تا 4-3 روز نهار و شام ما  شده بود قیمه ای که از روز مجلس باقی مونده بود !!! 2 روز اخر علاوه بر انکه از من کلی کار کشیدن هیچی از فرط بدبختی و بیچارگی بنده دیگه نه قیمه ای بود نه چیز دیگری !!!! دیگه از بی غذایی باید نون خشک رو می زدیم تو آب تا نرم شه بعد می خوردیم راستی داشت یادم می رفت اقا ابشون به دلایلی یه چهار پنج روز قطع بود و من بدبخت بی چاره فلک زده باید اب چاهی رو می خوردم که انواع قورباغه !!! ماهی !!! و چند موجود ناشناخته ی دیگه!!! روز اخر عزیز دلم « داداش جناب تابلو و داداش جناب صاحب خونه » اومد و قرار شد با ماشین « کلاسیک » خانواده ایشون بیایم تهران !!! صبح روز اخر ساعت پنج صبح ما رو از خواب بیدارمون کردم تا اماده بشیم اقا چشتون روز بد نبینه ساک من رو گذاشته بودن رو بار بند و من بیچاره باید با شلوار کردی می اومدم تهران !!!! خلاصه ما راه افتادیم ولی چه راه افتادنی !!! تو گردنه به عبارتی زپرت ما قمصور شد داشتیم می مردیم از سرعت بالای 2 کیلومتر در سال !!! هیچی گردنه رو رد کردیم عزیز دلم پاشو گذاشته بود رو گاز و داش می رفت جدا از اینکه عقب ماشین از جلو جدا بود و ماشین نیز به حد اعلایی کج بود عزیز دلم فرمون رو میداد ماشین رو به سمت راست ما که عقب نشسته بودیم می رفتیم چپ به ازادراه تهران ساوه با کلی بد بختی رسیدیم چشمتون روز بد نبینه تو اون بیابون که از فرط گرما و بی اب و علفی شتران گرامی داشتن می چریدن ما تسمه پروانه پاره کردیم با یه بدبختی اقای تابلو به اتفاق عزیز دلم نشستن تسمه پروانه پیکان رو به ماشین کلاسیک خوشون « لندرور» خوروندن که اونم تا راه افتادیم پاره شد خلاصه با یه بدبختی و بی تسمه تا رباط کریم خودمون رو رسوندیم اونجا دو تا تسمه ی کامیون خریدن و راه افتادیم همین که راه افتادیم مادر جناب تابلو و 2 اخویشون از فرط گرما لبوانشون خشک شده بود و برای همین جلوی یه منبع اب ایستادیم خلاصه بعد از این که منبع اب تموم شد راه افتادیم تو راه عزیز دلم گفت که بنزین داره تموم می شه من هم بهترین فرصت رو دیدم که از دست ایشان در برم به همین دلیل از بلد نبودن عزیز دلم استفاده جستم و انان را به درب خونمون اوردم و وقتی پیاده شدم ساک واینا رو گرفتم گفتم پمپ بنزینی در کار نبوده و انان را به سمت خونه ی خودشون رهسپار کردیم و به دامان سبز خونواده برگشتم !!!! اقا یه چیزی بگم خندتون بگیره ایشون و جناب تابلو و خانواده ی اینا از بس بچه های خوبی هستن ساعت 21 به عبارتی همون 9 شب باید می خوابیدن دیگه خیلی شیطونی می کردن ساعت22 یا همون 10 خودمون می خوابیدن و نمی شد که بشینم فیلم ساعت دوازده رو ببینیم !!! در مورد غذا این خانواده نلعبکی رو برای خود بشقاب دونسته و به اندازه یه نلعبکی برنج می خوردن !!! ببینید که چه مکافاتی ما داریم !!!!

در ضمن جناب تابلو من رو تهدید کرده که اگه من این مطالب رو به اینترنت بدم می خواهد    

عکسی را که از سایت بدهی دزدیده « یه پسر بچه همراه یه اقاهه که دارن میوه پاک می کنن » به عنوان اینکه اقا پسره منم و دارم ظرف میوه پاک می کنم بذاره تو وبلاگش اگه یه روز این کا رو کرد بدونید من نیستم !!!

خوب اگه از این سفر نامه خوشتون اومده در زیر نظر خوتون رو اعلام دارید

دوستدار شما sadjjad mahmoodia

  

 

  
نویسنده : جاهل دانا ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٢